
از خاکستر تا امید
میخوام شهادتی از یک مشارکت هفتگی که همین چند وقت پیش به دست من از ایران رسید، با شما در میون بذارم.
از سری مزامیر، نگین وارد مشارکت هفتگیش میشه.
چند وقتی بوده که به اونجا میرفته. به رعنا میگه: «کاش زودتر به عیسی مسیح ایمان آورده بودم. من احساس میکنم خیلی چیزها رو از دست دادم.»
رعنا تشویقش میکنه، تقویتش میکنه. میگه: «برای خدا هیچوقت دیر نیست.»
تا اینکه اون هفته، برادر بهرنگ در راستای مزمور ۱۱۳ صحبت میکنه.
اونجایی که خدا افتادهها رو بلند میکنه، نیازمندا رو از خاک برمیخیزونه، با امیران مینشونه.
با شنیدن این پیام، چقدر نگین و اعضای مشارکت هفتگی تقویت پیدا میکنن.
بعد از اتمام این پیام، رعنا داستان خودشو میگه که: «من هم در زبالههای این دنیا به سر میبردم. در تاریکی بودم و خدا من رو هم چطور بلند کرد.»
و از مشارکت اونها، با هم شنیدن کلام خدا، داستانهای هر کدوم از اون اعضای کلیسای خانگی و اون مشارکت، چقدر باعث تقویت همدیگه شد.
جمع شدن با هم، شنیدن کلام خدا و شنیدن داستانهاشون که از گذشته خدا چطور یکبهیک این عزیزان رو از تاریکی، از افتادنها بلند کرده، و اون مشارکت چقدر باعث تقویت هر کدوم از اونها شد.
از شنیدن کلام خدا، از شنیدن داستانهاشون که خدا چقدر قادره و چه امید تازهای دوباره به همه اونها بخشید.



